من یتوکل علی الله فهو حسبه " رنگ آمیزی خداست که به ما رنگ فطرت ایمان و توحید بخشیده ورنگی خوشتر از ایمان به خدا نیست و ما او را پرستش می کنیم"بقره(۱۳۸)" تنم در تار و پود عشق انسانهای خوب نازنین بسته است، دلم با صد هزاران رشته با این خلق، با این مهر،با این ماه، با این خاک،با این آب----- پیوسته است. شب از دریچه چشمانم رویش گلها را میبینم و راز نگاهم را با تیغهای سوزان خورشید به زمهریر قلبت می فرستم و رود زلال مهرورزی را به پای نازکین نهال امیدت جاری می سازم تا جان شیفته ام سایه افکند بر خاطرات تلخ سالهایی که بی تو گذشت بشنود فاش كسي آنچه ميان من و توست


با اشارات نظر نامه رسان من و توست
گوش كن با لب خاموش سخن ميگويم
پاسخم گو به نگاهي كه زبان من و توست
روزگاري شد و كس مرد ره عشق نديد
حاليا چشم جهاني نگران من و توست
گر چه در خلوت راز دل ما كس نرسيد
همه جا زمزمه عشق نهان من و توست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش ور نه
اي بسا باغ و بهاران كه خزان من و توست
اين همه قصه فردوس و تمناي بهشت
گفتگويي و خيالي ز جهان من و توست
نقش ما گو نگارند به ديباچه عهد
هر كجا نامه عشق است نشان من و توست
سايه زآتشكده ما فروغي مه و مه
واه از اين آتش سوزان كه به جان من و توست

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 12:49 توسط نسیم |
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 12:31 توسط نسیم |
آي باز كن پنجره باز آمده ام! من پس از رفتنها، رفتنها با چه شور و چه شتاب در دلم شوق تو باز آمده ام داستانها دارم! از دياران كه سفر كردم و رفتم بي تو از دياران كه گذر كردم و رفتم بي تو و صبوري مرا كوه تحسين ميكرد من اگر سوي تو بر ميگردم دست من خالي نيست! كاروانهاي محبت با خويش من به هنگام شكوفايي گلها در دشت باز خواهم گشت! من صدا ميزنم: آي!!!!!!!! باز كن پنجره را دل من در دل شب،خواب پروانه شدن ميبيند مهر در صبحدمان داس به دست خرمن خواب مرا مي چيند آسمانهاآبي، پر مرغان صداقت آبي ست ديده در آينه صبح تو را ميبيند از گريبان تو صبح صادق ميگشايد پرو بال تو گل سرخ مني تو گل ياسمني تو چنان شبنم پاك سحري نه!!!!! از آن پاكتري تو بهاري نه !!!!!!! بهاران از توست از تو ميگيرد وام هر بهار اينهمه زيبايي را هوس باغ و بهارانم نيست اي بهين باغ و بهارم از تو ----------- مهربان من دستم رانيرومند روحم را طيار طبعم را سيال عشقم را روزافزون شعرم را جهانگير كن اگر تو بخواهي به آفتابم ميرساني واگر نخواهي به خاكم مينشاني من بي تو ميميرم آه اي تمام هستي ام از تو اي شور و حال مستيم از تو روزي مباد قصه گوي ديگران گردي روزي مباد آرزوي اين و آن گردي روزي مباد پا نهي بر آنچه ميگويي روزي مباد بگذري از آنچه ميجويي گر با دلم نامهربان گردي گر آشناي ديگران گردي ميميرم از وحشت چون لاله در صحراي رسوايي ميسوزم از اندوه تنهايي غمگين تر از مهتاب پاييزم جام تهي از باده ام از غصه لبريزم با من مدارا كن جام دل پر از شراب عاشقيها كن در دست من دست وفا بگذار تا زير پايت فرش سازم هستي خود را من با تو ميمانم من بي تو ميميرم بگذار تاهمچون پرستوها در كنج آن دل آشيان سازم من آن قفس را دوست دارم بگذار تا خود را نهان سازم اي قصه گوي دل اي آرزوي دل با من مباد بي وفا گردي با ديگري پيمان نبندي آشنا گردي آه اي تمام هستيم از تو از پاي دل مگشاي زنجيرم من بي تو ميميرم قلب تو گر آهن است قلب من آهنرباست مي كشمت سوي قلب اين كشش از قلبهاست به بستر افتم و مردن كنم بهانه خويش بدين بهانه مگر آرمت به خانه خويش هرگز نديدم بر لبي لبخند زيباي تو را هرگز نميگيرد كسي در قلب من جاي تو را
در دلم شوق تو اكنون به نياز آمده ام![]()
بي تو مي رفتم، مي رفتم، تنها ،تنها![]()
ارمغان آوردم![]()
تو به من ميخندي![]()
پنجره را ميبندي





+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 17:54 توسط نسیم |
من گمان مي كردم دوستي همچون سروي سرسبز من چه ميدانستم، هيبت باد زمستاني هست من چه ميدانستم، سبزه يخ مي زند از سردي دي من چه ميدانستم، دل هر كس دل نيست قلبها زآهن و سنگ
چهار فصلش همه آراستگي ست![]()
سبزه مي پژمرد از بي آبي![]()
قلبها بي خبر از عاطفه اند.![]()
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 17:1 توسط نسیم |
دوري زمن وزدوريت مي سوزم نزديك مني ز آتشت مي سوزم بين من چه كنم چه خاك بر سر ريزم كز ديدن واز نديدنت مي سوزم دل ديدن رويت از خدا مي خواهد وصلت به تضرع و دعا مي خواهد هستند شكر لبان در اين ملك بسي ليكن دل ديوانه فقط تو را مي خواهد بردي تو دلم من از تو آن مي خواهم وز گمشده خويش نشان مي خواهم سر رشته هر بيت حروفي بردار هر آنچه شود من از تو آن مي خواهم

![]()
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 16:47 توسط نسیم |
در ميان من و تو فاصله هاست گاه مي انديشم تو توانايي بخشش داري دستهاي تو توانايي آن را دارد كه مرا زندگاني بخشد چشمهاي تو به من مي بخشد و تو چون مصرع شعري زيبا سطر برجسته اي از زندگي من هستي
ميتواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري![]()
شورو عشق ومستي
+ نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 21:45 توسط نسیم |

+ نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 16:30 توسط نسیم |
گلپونه هاي وحشي دشت اميدم وقت سحر شد خاموشي شب رفت و فردايي دگر شد من مانده ام تنهاي تنها گلپونه هاي وحشي دشت اميدم وقت جداييها گذشته باران اشكم روي گور دل چكيده بر خاك سرد و تيره اي پاشيد شبنم من ديده بر راه شما دارم كه شايد سر بر كشيد از خاكهاي تيره غم من مرغك افسرده اي بر شاخسارم گلپونه ها گلپونه ها چشم انتظارم ميخواهم اكنون تا سحرگاهان بخوانم گلپونه ها گلپو نه ها غمها مرا كشت گلپونه ها آزار آدمها مرا كشت گلپونه ها در باده مستي نمانده جز اشك غم در ساغر هستي نمانده گلپونه ها نامهرباني آتشم زد گلپونه ها بي همزباني آتشم زد گلپونه ها آن ساغر بشكسته ام من گلپونه ها از زندگاني خسته ام من گلپونه ها گلپونه ها من بي قرارم اي قصه گويان وفا چشم انتظارم آه اي پرستوهاي ره گم كرده دشت سوي ديار آشناييها بكوچيد با من بمانيد با من بخوانيد شايد كه هستي را زسر گيرم دوباره آن شور مستي را ز سر گيرم دوباره
من مانده ام تنها ميان سيل غمها![]()
افسرده ام ديوانه ام آزرده جانم![]()
ديگر بس است آخر جداييها خدايا![]()
+ نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 11:53 توسط نسیم |
ميخوانمت اما نه با آوازي عاريت گرفته از شبگردي سرگردان ميخوانمت اما نه با واژه هايي كه رنگ تكرار خزان بر سيمايشان نشسته گرچه ميخوانمت نميدانم آيا طنين فريادم انزواي كلامت را خواهد شكست؟ ميخوانمت آن زمان كه بلورهاي عاطفه از فرا فناي دروازه انديشه ميگذرند و بر كوچه هاي احساس پاي مي نهند بر منزلگاه معرفت ميهمان ميگردند و پاسخ تو شميم گلهاي بهاري را بر خزان زود هنگام سينه ام هديه خواهد كرد و خورشيد را در تاريكترين زواياي روحم ميهمان خواهد كرد . آن زمان با تمام وجود خواهم يافت كه نور ميهمان كلبه من است. اي فراتر از همه خوبيها اي جاي گرفته در بي نهايت واژه ها صداي تو رگبار مهر است بر كوير تفتيده انديشه ام در پي رنگين كمان كلامت گلهاي ياس باغچه را كه در گلدان قلبم روييدن آغاز كرده اند سنگفرش قدمت خواهم كرد. مي خوانمت اي فرا تر از همه خوبيها
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 12:15 توسط نسیم |
مردنم را ببین وبعد برو من کیم ؟ آن شکسته رفته ز یاد پای در گل اسیر طوفانها ورقی پاره از کتاب زمان اشک سردی چکیده بر خاک تو که بودی ؟ همه بهار بهار
تکدرختی که برگ وبارش نیست
آن خزانی که نو بهارش نیست
قصه ای ناتمام وتلخ آغاز
نغمه هایی شکسته در دل ساز
در نگاهت شراب هستی سوز
از کجا آمدی ؟ که چشم تو شد
در شب قلب من طلیعه روز
در رگت خون زندگی جاری
تنت از شوق آرزو لبریز
تو طلوع و من آن غروب سیاه
تو سراپا شکوفه من پاییز
یا ز شبهای تیره آخر ماه
دلی افسرده روشنی جوید
تو که بودی که شوره زار دلم
با تو سرشار برف وباران شد
کاسه خشک چشمهایم باز
تازه شد رشک چشمه ساران شد
سبز گشته زنو جوانه زدم
با تو گل کردم وبهار شدم
هر رگم جوی خون هستی شد
پر شدم پر ز انتظار شدم
وای بر من چرا ندانستم
به وفای گل اعتباری نیست
شاخه ای را نچیده میبینم
در کیفم غیر نیش خاری نیست
راستی را چنان نسیم سحر
تو گذشتی ساده زآنچه که بود
من به جا مانده یکه وتنها
می گریزم دگر ز بود ونبود
بی من آری خفته ای آرام
گرچه من لحظه ای نیاسودم
چه کنم رسم عاشقی اینست
چشم من کور عاشقت بودم
بعد از این می گریزم از هستی
به جهان نیز دل نمی بندم
ای همه شادمانیم از تو
بی تو هرگز دگر نمی خندم
آه اینک تو ای رطیل سیاه
وقت رفتن کنار خانه بمان
تا ببینی چگونه میمیرم
لحظه ای هم به این بهانه بمان
صبر کن صبر کن ز باغ دلم
گل شادی بچین و بعد برو
ای که زهر تو سوخت جانم را
مردنم را ببین و بعد برو

تا با مني من در بهارم
اي سينه ا ز عطر تو سرشار اي خفته صد جام پر از مي
در آن دو چشم همچو نرگس مست وبيمار
من با تو سر تا پا بهارم ![]()
اي سرو بالاي من اي تنها اميدم
اي سايه افكن بر سرم اي شاخ بيدم
اي جوشش هستي درون پيكر من
اي همچو خون اي همچو مي در ساغر من
من با تو سر تا پا بهارم
جز عشق تو هر كيش كفر است
این است آیین دل من
سرمایه هستی همین است![]()
یک لحظه را تا لحظه دیگر نشاید ترسم نمانم
تابا تو هستم در بهارم تا بی تو هستم در خزانم
گر تا بهاران زنده مانم میسازم از گلهای وحشی بسترت را
![]()
![]()
پر ميكنم از شبنم گل ساغرت را ![]()
![]()
![]()
صحرا به صحرا همچون پرستوهاي ره گم كرده دشت
همبال وهمدم ره مي سپارم تادامن كوه
آنجا كه جز چشم خدا بر ما نباشد
آنجا كه دلها خانه غمها نباشد
عشق ووفا سرمايه سودا نباشد
ليلا نميرد مجنون بي ليلا نباشد
آنجا كه هر قلب تهي از مهرباني هر پنجه سنگين و بيرحم
نتواند از هم بگسلد پيمان ما را
من با تو سر تا پا بهارم
اي جوشش هستي درون پيكر من گر تا بهاران هم نمانم
ميدانم اين را روزي كه آيي بر مزارم
گلپونه هاي وحشي روييده در خاك
بر پاي تو سر ميگذارند
گويي كه برمي خيزم ازآن بستر سرد![]()
پوشيده بر تن جامه اي از ياسمنها
تاجي به سر از نسترنها
مي پيچد عطر پيكر من در مشامت
سر ميكشد در گوش تو آواي گرمم آهسته مي خوانم بنامت
اي دوست اي دوست
كاي عشق پاكت تا قيامت همدم من
تا با مني من در بهارم ![]()
تا بي تو هستم در خزانم
+ نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1385ساعت 21:1 توسط نسیم |